تبليغاتX
(...)
 

من گم شده ام! گم کرده ام! 

حرف ها را...

کلمه ها را...

نمیدانم چه باید بگویم! 

چیزی هست که بگویم؟

چیزی هست که شنیده نشده باشد؟

همه حرف می زنند! اما نه آنچه را که من می خواهم بشنوم! 

هر روز بی صدا از کنار آدمها میگذرم!

همه حرفی برای گفتن دارند جز من!

و من با سکوتم این بی حرفی را فریاد میزنم!

کاش کسی  هم صدای سکوت را میشنید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:47  توسط فریماه  | 

نامجوی آشفته!

همچنان بر آشفتگان زمزمه کن:

بنگر به جهان!

بنگر به جهان!

جه طرح بستم! هیچ!

وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!

...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:52  توسط فریماه  | 

هیسسسسسسس...!

گوش کن! صدای سکوت را می شنوی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:27  توسط فریماه 

خستم...

سردمه....

آدمها چقدر دور شدند ...

آسمون چه بی سخاوت شده ...

دل ها چه کدر شدند ...

عشق ها چه نایاب...

کلبه ی افکار چه بکر ...

در جستجوی کدامین هدف رسدیدیم به نا کجا آباد؟

در پی عقوبت کدامین گناه رسیدیم به بهشتی که از آن ما نیست؟

آنجا که :

" آب میخواهم سرابم می دهند

عشق می خواهم عذابم می دهند"

من راه گم کرده ام!

رسیدم به تار درویش به جای دف عرفان!

آنجا که اذانش دفدفدفست و نمازش تا انسان ! تا آدم!

من گم کرده ام...

خودم را

دلم را 

فکرم را...!

خستم... سردمه...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:21  توسط فریماه  | 

کاش....!

کاش روزی آنقدر بزرگ شوم که همه آدمها را سیاه و سفید ببینم!

کاش روزی بتوانم آن بلندترین درخت بیدی باشم که ریشه هایش را در زمین از یاد نبرده!

کاش روزی بتوانم در میان مردم باشم ولی از مردم نباشم!

کاش روزی بتوانم بهشتم را در جوار جهنم انسانهایی بنا کنم که جه بی بها اندیشه ای گرانبها را به دنیایی ناچیز فروختند تا آموخته باشم بهای اندیشه را!

کاش روزی روزی بتوانم با گذشته در آینده زندگی کنم که بودند کسانی که گذشته را بهای آینده ای نامعلوم کردند و بنایی ساختند ضعیف پایه!

کاش روزی بتوانم آن فریماهی شوم که به خاطرش به دنیا آمدم!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:21  توسط فریماه  | 

چند میگیری با اعصابم بازی کنی...؟

من.... ایرانی / ۱۸ ساله / دانشجوی حقوق

وقتی نتایج  کنکور ۸۵ اومد من ۲ رشته جامعه شناسی و حقوق قبول شده بودم! به دلایلی رشته حقوقو انتخاب کردم! وقتی درسها کم کم جدی تر شد و کتاب قانون برام مفهوم پیدا کرد تناقض های زیادی بین قانون به عنوان تئوری و عمل دیدم.  از جمله : 

اصل ۳ ق.ا : آموزش پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم آموزش عالی!  

عمل : شهریه مدارس دولتی و شهریه های رو به رشد دانشکاهها!

اصل ۹ ق.ا : هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را هر چند با وضع قوانین و مقررات سلب کند!

عمل: کمیته های انتظامی و بسیج!

اصل ۲۴ ق.ا : نشریات مطبوعات در بیان مطلب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد!

عمل: بسته شدن روزنامه شرق!

و مواردی از این قبیل که تعدادشون یکی دو تا نیست!

جالبه! نه؟!

حالا سوال اینجاست! قوانین باید تغییر کنن یا اعمال؟

روزنامه شرق نباید مینوشت آنچه را که نوشت یا قانون باید مینوشت ....!  و....؟!

 

 

*** تیتر دزدیده شده از ۴۰چراغ!  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:2  توسط فریماه  | 

اعتراف...!

من زندگی را دوست دارم ولی... از زندگی دوباره میتترسم!

دین را دوست دارم ولی... از کشیش ها میترسم!

قانون را دوست دارم ولی... از پاسبان ها میترسم!

عشق را دوست دارم ولی... از زن ها میترسم!

کودکان را دوست دارم ولی... از آئینه میترسم! 

سلام را دوست دارم ولی... اززبانم میترسم!

من میترسم... پس هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:46  توسط فریماه  | 

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...!

وقتی به آخرای سال میرسی با صفحه های تقویم بر میگردی به اولای سال! جایی که تو تقویمت بزرگترین و بهترین تصمیماتو نوشته بودی برای اینکه عملیشون کنی!

ولی این بار تست ما ۲ گزینه داره! یا حسرت میخوری از لحظه هایی که گذشت! یا احساس غرور میکنی به لحظه هایی که تو ساختیشون و اونجوری که میخواستی گذشت!

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

وگلدانی کنار ماهت بگذارم...

دیروز و نوستالژی که از پی اش میآید ماجرای عجیبیست. هنوز از اینکه در خانه تکانی آخر سال خیلی چیزها را دور نریخته ام خوشحالم!

حتی کارت تبریکهای نوروزی ای که از همکلاسی های دوران دبستان گرفته ام.

گرچه در "گذشته زیستن" را دوست ندارم ولی با "گذشته" میشود "زندکی" کرد. انگار ریشه هایت را محکم تر میکند! آنقدر که وقتی قد کشیدی خودت را در میان ابرها گم نکنی!

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:12  توسط فریماه  | 

آیا...؟

آیا با دمپایی آمدن استاد به دانشگاه و سر کلاس "حقوق اساسی و تحولات سیاسی" دلیلی خاص دارد؟

آیا سنت چهارشنبه سوری با سیگارت در کفش و گردن کسی انداختن زیباست؟

آیا استاد در فرانسه زبان فرانسوی را با لهجه ترکی حرف میزده؟(استاد فرانسه درس خونده!)

آیا انسان میتواند عوض شود ولی عوضی نشود؟

آیا استاد با سن ۷۳ سالگی نباید در خانه باشد؟آیا جوانها بیکار نیستند؟ 

 آیا اجازه داریم به عشق دیگران بخندیم؟(حتی اگر شلوار لی را با کفش مردانه بپوشد!!!) 

آیا استاد میداند که هنگام درس دادن امواج بلوتوث کلاس را برداشته؟(اشاره به سرگرمی بلوتوث بازی)

آیا...؟

آیا.......؟

آیا...............؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:41  توسط فریماه  | 

تئوری من...!

من میگم همه اینایی که دور و برت میبینی انسانن ولی همشون آدم نیستن! 

پس من این تعریف را قبول ندارم که میگه :انسان -------> حیوان ناطق!

من میگم: آدم ------->حیوان ناطق!

پس تا اینجا نتیجه اینه که انسان هیچ فرقی با گاو نداره! مثل اون غذا میخوره نفس میکشه ...

حالا سوال اینجاست: تفاوت انسان با آدم چیه؟

یا ساده تر بگم! چطوری میشه آدم بود؟ آدم زندگی کرد؟ و...

من میگم اولین راهش اینه که بالا خونت رو به کار بندازی! بسه هر چی اجارش دادی!!

دیگه چی؟ شما فکر میکنین راههای دیگش چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:27  توسط فریماه  |